همه ی دل خوشی ام زنده بمانم تا تو...

پشت درختان سپیدار..

یک شاعرم و عاشقم و خواب ندارم
با چشم تو من میل به مهتاب ندارم

من زنده ام از بازدم هم نفس تو
پس دور نشو دور نشو تاب ندارم

دست منو تو قفل و کلید است به هرحال
با اینکه جواز از خود ارباب ندارم

آنقدر که من تشنه ی چشمان تو هستم
حتی رمق گفتن دریاب ندارم

از پنجره گاهی تو نگاهی به من انداز
با سنگ دگر جرإت پرتاب ندارم

یادت نرود پشت درختان سپیدار

       من منتظرم عاشقم و خواب ندارم

در راه رسیدن

شعروگرافی: حانیه باب الحکمی

سروده ی غزاله رضایی

گروه نجات:nejat_12  ما را در اینستاگرام دنبال کنید:))

اللهم عجل لولیک الفرج:)

گروه نجات

شاعر: غزاله رضایی

شعرو گرافی: حانیه باب الحکمی

ما را در اینستاگرام دنبال کنید:) :@nejat_12


اقای من!اینجانب...

بی خوابی و بی تابی، حتی شب مهتابی
تا در نظرم باشی این ها همه آسان است

من همقدمت هستم، آنقدر به تو نزدیک
انگار که چشمانت آن سوی خیابان است

چشمم که دگر آنقدر باریده و باریده
خشکیده و خشکیده انگار بیابان است

ما منتظر یک جُو از رحمت او هستیم
فرش قدمت ای یار، سجاده ی باران است

از رحمت او گفتم، یک رحمت او باران
باران و تو همراهید،آنقدر که رحمان است

درد دل من این است یک یوسف گمگشته
در قعر بیابان ها، در حسرت کنعان است

غمناک ترین نوحه، مظلوم ترین آوا
بین همه ی عالم، یک ناله ی پنهان است

امضا بکنم زیرش ، اقای من اینجانب
یک شاعره ی بی تاب، بانوی پشیمان است

دار

با پیچش مویت بزنم دار خودم را

بردار ببر، دار، تو ای قاتل دلدار

محفل چشم

محفل چشمم دگر از هم گسست

اشک بیا محکمه بر پا بکن

پر بکش السّاعه به هفت آسمان

عرش زمین را تک و تنها بکن

بغلم کن

این خُلق قلم در بغلت قافیه ریزد

بیچاره نکن شعر، تو تنها بغلم کن

من شعر بخو  انم، بنویسم، تو نباشی؟

هر جا بروم هستی همینجا بغلم کن

اینجا همه چی ساکت و بر وفق مراد است

معطل نکن این ثانیه هارا بغلم کن

هر ثانیه ام را نگذاری به خودم« وا »

تا بر لب محراب، سراپا بغلم کن

این تن به سراپای خودش پر ز گناه است

با من بکن ای دوست مدارا، بغلم کن

فردوس نخواهم به جهنم نبرندم!

اغوش تو خواهم تو الها ، بغلم کن

بین من و تو فاصله بسیار زیاد است

در هم شکن این فاصله ها را بغلم کن

صد بار به تسلیم خطا توبه شکستم

قهری بکن و بعد، تو اما بغلم کن

لبیک بگویم به سفر با ملک الموت

جان بر لب دریاست ، خدایا بغلم کن

بمیر!!

باز اشک های وقت و بی وقت..

حس عشق! بمیر!

دیگر چشم هایم توان ندارند، می فهمی؟؟

ایستاده می میریم

ایستاده ایم مثل درختان استوار

ما در رکابت ایستاده می میریم

آری در این جهان زیر آبِ پنهانی

ما از درختان سرو درس می گیریمامام زمان

یهویی

تا خوابم و ارامشم نا گاه می ریزد به هم ...

میفهمم از ان دور ها یاد مرا گم کرده ای!

۱ ۲ ۳
حمله ی تند سپاه کلمات و من تنها و غریب.
این چه ظلمی است در این فاجعه من یک تنه شاعر شده ام
کلمات کلیدی
آخرین نظرات
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث تر
آرشیو مطالب
موضوعات
پیوندها
طراح قالب آقای آستانه